خداحافظ
خداحافظ،
تو خیلی عزیزتر و گران تر از آنی که از آن من باشی، و به احتمال قوی تو قدر و قیمت
خود را می دانی. امتیاز و سند ارزش تو به تو حق می دهد خود را آزاد کنی، سند و همه
سهامی که در تو دارم منقضی می گردد، پس چگونه تو را نگه دارم مگر با عطای خود تو، و
برای آن همه دولت و ثروت حق و شایستگی من کجاست؟
در من دلیل و موجبی برای دریافت چنین هدیه ای عالی و زیبا نیست، بنابراین امتیاز و انحصار من دوباره به تو برگردانیده می شود. تو خودت رابه من دادی، در وقتی که به ارزش خودت آگاه نبودی، یا درباره ی من ، که این هدیه را به او عطا کردی و در اشتباه بودی، پس عطای بزرگ تو که بر اشتباه و سوء تفاهم بنا شده، حالا که تو تشخیص و قضاوت بهتری پیدا کرده ای، دوباره به خانه ی خود برمی گردد.
بنابراین من
تو را داشتم مثل خواب و خیالی که آدمی را می نوازد و می فریبد، در خواب سلطانم، در
بیداری هیچ چنین نیست.
ویلیام شکسپیر